وقتی بزبان مادری سخن می گوید مابین مغز،زبان و قلبش رابطه ای مستقیم برقرار گردیده و از طریق آن تمامی خاطرات، تجربه های ذیربط و احساساتش به جنب و جوش می افتند. با زبان مادری می تواند خاطرات، احساسات، شادیها، غمها، حسرتها و آرزوهایش را بهتر بیان کرده و آنها را بهتر لمس نماید. بعبارتی دیگر زبان مادری همانند کلیدی، قفل درون را باز کرده و بوسیله آن استعدادها، فرهنگ، هویت، اصالت و هنر کودک را معلوم می گرداند. وقتی کودکی بمرز شش الی هفت سالگی یعنی بهنگام مدرسه و کتاب می رسد، در واقع دانسته های بسیاری در قالب زبان مادری را از نزدیکانش فرا گرفته است. دراین مرحله اگر کودک در مدرسه با زبان مادری خود تحصیل را آغاز ننموده و در زبان دیگری با آموزش و تحصیل آغاز نماید چه رخ می دهد؟ . همه نیک میدانند که مدرسه و تحصیلات درتکوین شخصیتی هر فردی به چه اندازه ای اهمیت دارد. مدرسه همانند پلی مهم مابین خانواده و جامعه ایفای نقش کرده و کودک را برای زندگی آینده تربیت و آماده می سازد. مدرسه و تحصیل هویت، احساسات و بار منطقی برگرفته از خانواده در وجود کودک را تقویت نموده و او را برای برعهده گیری مسئولیت های مهم در قبال جامعه آینده آماده می سازد. اگر آموزش و تحصیل بزبان مادری نباشد چه اتفاقی می افتد؟

کودک به مدرسه رفته و با محیط، آموزگار و دوستان جدید آشنا می گردد. او ازگفته ها، دروس و چیزهایی که آموزگارش در زبانی به غیر از زبان مادری برایش تعریف می نماید، چیزی درک نمی کند. او این زبان را اصلا نمی فهمد. وقتی معلم سخن می گوید؛کودک چیزی از گفتار او نمی فهمد زیرا زبان اورا نمی داند. کودک خودرا گرفتار شرائط و فضای تلخ و ناگواری می بیند! کمی با خود بیاندیشید واقعا چه وضعیت دردناکیست!  زبانی که از پدر، مادر، نزدیکانش آموخته و به او اطمینان می بخشد دراین محیط جدید خریداری ندارد. در اینجا کودک عملا مشاهده می کند، زبانی که از مادر و پدرش آموخته و بدان افتخار می کرد، بکار نمی آید و ارزشی ندارد. بدین ترتیب کلیة کسانیکه بزبان مادریش با او صحبت می کنند، در ذهن او از اعتبار و اعتماد می افتند. اینگونه تفکّرات تلخ هر روز و هر ساعت بر روح و روانش ضربه وارد می کند و بدین وسیله نیز هر روز و هر ساعت اعتمادی که به خانواده، زبان و فرهنگش داشت در وجودش می میمرد. کودک هر روز تحقیر می شود و پس از زمانی نه چندان دراز هویتی که از خانواده گرفته بود نابود می شود و بتدریج اعتماد و پیوندی نیز که به جامعه و ملتش داشت گسسته از بین می رود. کودک چون زبان معلمش را نمی داند، بخش عمده آموزشهای اورا نیز نمی تواند بفهمد. گفته های معلم را نه می تواند بررسی کند، نه می تواند سئوالی طرح کند و نه می تواند درک کند. اگر هم چیزی بفهمد نمی تواند به زبان بیآورد و برای دیگران توضیخ دهد. زیرا زبان فهم و بیانش جدا شده است. در زبان مادریش می فهمد، اما نمی تواند فهمیده هایش را بیان کند. یعنی رابطة بین ذهن، قلب و زبان (دهان) تماماً قطع می گردد. و این زیان جبران ناپذیری برای رشد انسان بوده، تأثیر منفی بسیار بزرگی بر روح و روان و شخصیت آدمی می گذارد

 کودک را برای اینکه درس خوانده برای خود و کشورش و ملتش کسی شود به مدرسه ای فرستاده اند که زبان آن را نمی فهمد. او بزودی درک می کند که برای اینکه بجایی برسد، حتما باید بزبان مدرسه ای تسلط یابد. خصوصیات برتر این زبان در ساعات درسی مرتباً به کودک تلقین می گردد تا به دروسی که به این زبان تدریس گشته و او اصلا متوجه معانی آنها نیست، توجه بیشتری کند. او حتی اگر بتواند این دروس را بفهمد در بازگو کردن آن دچار سختی خواهد شد. او بزبان مادری خود می اندیشد ولی نمی تواند بزبان مادری خود اندیشه هایش را بازگو نماید، ازاینرو هرکودک غیرفارس عادت می نماید که روندی همانند دارالترجمه ها را تا آخر تحصیلات و حتی تا آخر عمر در مغزخود انجام دهد. بدین ترتیب ارتباط مستقیم مابین قلب، مغز و زبان در این کودک قطع می گردد. کودک با فرهنگ، قهرمانان، ادبیات، مسائل اجتماعی و گذشته اش بیگانه مانده و کاملاً برای بردگی و بیگاری آماده می شود. با همه این احوال باید اذعان داشت که کودکان ترک ایرانی با وجود این محدودیتها، موفقیتهای بسیاری در زمینه های مختلف علمی کسب کرده اند. ولی خدا می داند که اگر آنها می توانستند بزبان مادری خود تحصیل، تلاش و فعالیت کنند، به چه مراحل و موفقیت هایی میرسیدند. براین باور هستیم که کودک ترک ایرانی روزی خواهد توانست بزبان مادری خود نوشته و بخواند.

نتیجه اینکه، آنچه راکه بعلّت محرومیت از تحصیل بزبان مادری بر سر کودک می آید، می توان چنین خلاصه کرد:

ـ بسیاری از کودکان بعلت محرومیت از تحصیل بزبان مادری، اعتماد بنفس خودرا از دست داده از همان ابتداء از رفتن به مدرسه امتناع می ورزند. بهمین جهت نیز درصد بیسوادی در اینگونه جوامع بسیار بالاتر از جوامعی است که در آن کودکان بزبان مادری خود تحصیل می کنند.

ـ از آنجائیکه کودکان زبان معلم را نمی دانند، قادرند فقط بخش اندکی از دروس را بفهمند. و این باعث می شود که اینگونه کودکان بتدریج اعتماد بنفس خودرا از دست بدهند.

ـ از آنجائیکه اینگونه کودکان اعتماد خودشان را به خود، خانواده و جامعه و ملتی که بدان منسوبند از دست می دهند، ناگزیر در پی کسب هویّت دیگری خواهند بود.

ـ از آنجائیکه زبان فهم کودکان با زبان بیان آنان بیگانه است، قادر نخواهند بود شنیده ها و آموخته های خودرا مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند، زیر سئوال ببرند، تحقیق و بررسی کنند. در نتیجه صرفاً به یک مقلّد و تکرار کنندة طوطی وار محفوظات تبدیل خواهند شد.

ـ اگر خلاصه و روشن بگوئیم: فرزندان چنین ملتی نسبت به فرهنگ، اندیشمندان، زبان، تاریخ و تمامی گذشتة خود بیگانه گشته، بر اساس نقشه ای که برایش ریخته اند، به نسلی آماده به پذیرفتن بردگی تبدیل خواهند شد. زیرا یک نسل تنها زمانی به برده تبدیل خواهد شد که از زبان مادریش و از فرهنگ و تاریخش جدا افتاده باشد.

ـ همانند نسلی که از زبان مادریش محروم گشته است، خود زبان مادری نیز قربانی بزرگی خواهد بود. زیرا این زبان نخواهد توانست رشد و انکشاف پیدا کند و به زبان علمی تبدیل گردد.

- هدف ازآموزش زبان مادری حداقل درکنارزبان رسمی، پاسخ، به نیازهای احساسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی فرد است. عدم توجه و آموزش به زبان مادری فرد، به عدم تکميل نظام فکري و شخصيتي او منجر شده، عوارضي چون کاهش خلاقيت و ضعف بيان را به همراه دارد. خلاقيت ادبي نيز نقطه آغازخلاقيت هاي فرهنگي و روشنفکري است. فرد در اثر ضعف قدرت بيان از مطرح کردن سئوال يا ايده خويش حتي دربزرگ سالی نيز می گريزد.

کسي که ازبيان تفکرات خود مي هراسد، در فکر کردن نيز تنبل مي شود. فردی که به زبان مادری و هويت خود بيگانه شد و علاقه خود را نسبت به ملت و منطقه سکونت خود از دست داد، به راحتي و با کوچکترين مشکلي از محل سکونت خود مهاجرت مي کند.

- درهر جامعه ایکه انسانها از تعلیم و تربیت به زبان مادری خود محرومند، معنی اش این است که درآن بی عدالتی وجود دارد، زیرا درآنجا زبانی بر دیگر زبانها در موضعی برتر و حاکم قرار دارد. این به معنی آنست که در آن جامعه محو شدن زبان انسانهای غیرحاکم از صحنه تاریخ از پیش طرح ریزی گشته است. هر ملت و قومی که زبان مادریش را فراموش کرده باشدخواهد مرد و نامش از تاریخ زدوده خواهد شد .