آخرین عکسی که از تو دیدم، نمک روی زخم هایم پاشید…چقدر کوچک شده‌ای دریاچه!!!

دورنانیوز – سرویس ویژه دریاچه اورمیه : یادم است تو اهل مد و اپیدمی لاغر شدن نبودی اما انگار روزگارت خوش نیست….یادم است روزی که آن پایه‌های عظیم پل را توی گلویت فشار دادند، با بغض نگاه می‌کردی اما صدایت زیر فشار پل ماند و به گوشمان نرسید…  نویسنده : پریناز سهرابی


خیلی تشنه‌ای انگار…دریاچه‌ی کودکی‌هایم، نگران نباش… اینجا برای تو خیلی کارها می‌کنند… باور کن…هی ابر بارور می‌کنند، هی در تلویزیون در مورد تو حرف می‌زنند و گاهی دعوا می‌کنند…می‌گویند قرار است از ارس برایت آب بیاورند…دریاچه‌ی مهربان کودکی‌هایم، اینجا حتی برای تو مجلس ترحیم هم گرفتند…

اما این عکس‌های لعنتی هر روز تو را لاغرتر نشان می‌دهند…باید یادم باشد تمام آینه‌ها را از جلوی دستت بردارم…بس که غصه خورده‌ای اینقدر لاغر شده‌ای…

یادش بخیر، کوچکتر که بودم، آن روزها که مادربزرگ برای درمان پا دردش هر هفته به سراغت می‌آمد، شوری تو چشمهایم را می‌سوزاند و مادرم همیشه پوست خیار به چشمهایم می‌مالید…لبخند می‌زد و می‌گفت، اشکالی ندارد، نمک این دریاچه شفاست!!! نکند تصمیم گرفته‌ای همه‌ی شفایت را یکجا تقدیم ما کنی که این همه نمک رو کرده‌ای دریاچه!!!

دیروز آمده بودم سراغت…خواستم سری به دوست کودکی‌هایم بزنم…هرچقدر آمدم، نبودی…تو که دامنت را تا همین نزدیکی‌ها پهن کرده بودی، چه شد که رو برگردانده‌ای و چمباتمه زده‌ای یک گوشه؟ تمام تیرهای برقی که تا کمر در دل تو بودند، حالا که تو بار و بندیلت را بسته‌ای قد علم کرده‌اند…

آن جاده را یادت هست که دو طرفش را تو گرفته بودی؟ رد پایت هم دیگر آنجا دیده نمی‌شود دریاچه…

راستی این پل که مثل کشیده‌ای توی صورتت خوابانده‌اند دیگر به چه درد می‌خورد؟ حالا که با کمی اغراق پای پیاده هم می‌توانیم به آنطرف برسیم…دریاچه که نباشد، پل به خودی خود هویتی ندارد…

دریاچه‌ی مهربان کودکی‌هایم، مدتهاست پاهای مادربزرگ درد می‌کند و تو نیستی تا درمان این درد باشی….راستی شنیده‌ام می‌خواهند همایش بگیرند برایت…کلی بودجه سوا کرده‌اند…خلاصه خیلی معروف شده‌ای…نکند برای همین است که نازت اینقدر زیاد شده؟ با هر که حرف می‌زنی هزارویک دلیل برای خشک شدن تو دارد، از ساخت سد و چاه‌های غیرمجاز بگیر، تا شرایط جوی و… و… و… خیلی هم در موردت حرف می‌زنند…اما تو هر روز کوچکتر و کوچکتر می‌شوی…

بین خودمان باشد، خیلی هم از خشم تو می‌ترسند…می‌گویند وای به روزی که خشمگین شوی و همه‌ی این نمک‌ها را فوت کنی توی هوا…می‌گویند خیلی خطرناک است…اما من یادم است روزهایی که تو خطرناک نبودی، همان روزها که می‌آمدیم در ساحلت می‌نشستیم و لجن به تنمان می‌مالیدیم تا حالمان خوب شود! …روزهایی که هیچ کس از تو نمی‌ترسید …روزهایی که مادربزرگ هم با پادردش می‌خندید….

راستی! شنیده‌ام دوستان مهاجرت هم با تو قهر کرده‌اند…پرنده‌هایی که تو برایشان میزبان خوبی بودی کجا رفته‌اند دریاچه؟ …و آن آرتمیای کوچولو که می‌گویند به خواب عمیقی فرو رفته…نکند دیگر بیدار نشود؟

دریاچه‌ی روزهای کودکی…لکه‌ی سفید روی نقشه‌های امروز…ببخش اگر دیر به سراغت آمدم…ببخش اگر این همه سال یادمان نبود تو داری لاغر و لاغرتر می‌شوی…می‌دانی آخر اینجا سرمان خیلی شلوغ بود…تو که ما را شناخته‌ای، ما آدم‌های وقت اضافه هستیم…ببین هنوز شهرمان شهردار و استانمان استاندار ندارد!! سال پیش زلزله شد اینطرف‌ها…سرمان شلوغ بود خلاصه…
اما دریاچه‌ی دوست داشتنی، نگران نباش…خودم هر روز می‌بینم که یکی در موردت حرف می‌زند و می‌گوید دارند تصمیم‌هایی می‌گیرند…اما در میان این همه شلوغی، تو هر روز لاغرتر می‌شوی و نمک روی زخم خاطرات کودکی‌ام می‌پاشی…